تبليغاتX
سومین فصل مبهم
چیزی در میانه های سومین فصل مبهم

     از خیلی وقت پیش یادم می آید که گاهی روی بازوهایم شیارهای کمرنگی از زخم می دیدم . کم کم اسمشان را گذاشتم :  شیار- زخم !

    بعد از سالهای 66-67 توجه کردن به شیار-زخم های بازوهایم ، ‌بخصوص بازوی راستم برایم جالب شد و به نوعی شد یک راز و گاهی هم یک سرگرمی فکری !  معمولا هم این شیار- زخم ها به موازات هم (‌گاهی هم دو به دو موازی هم ) و به طول 5تا 8 سانتی متر بودند !

     بعدها ، روزها و سالهای زندگی دونفر ه -  که دیگرگونه گذشت -  ، دو نفری بیشتر به این زخم ها دقت می کردیم و متوجه شدیم که اکثر اوقات ، شروعشان در روزهای چهارشنبه است ! گاهی به شوخی می گفتم که حتما از تبار حضرات جن هستم و یا احتمالاً  یک معشوقه ی جنی دارم که گاهی بی خبر به سراغم می آید ! و گاهی هم بدون هیچ دلیلی به همزادی می اندیشیدم که با به جا گذاشتن آن شیارها  خودش را و یا ناخشنودی خودش را  به رُخَم می کشد !! ... بگذریم !

      بعدها  غرق در ابهام ، اندیشیدن به چگونگی و چرایی ِ آن این ؟؟ - شیار زخم ها هیچ جایی در گستردگی ِ ابهامات ِ پس از خود نداشت ! کم کم عادی شدن ِ آنها بر مبهم بودنشان چربید !‌ پس از آن در فاجعه ی پذیرش ِ  عدم ِ وجود ِ هیچ اتفاق ِ عجیب ، همه ی شیار زخم ها هم مثل همه چیز معمولی شدند و تکراری !  

        اما  در شروع بهار امسال ، پنجشنبه 01/01/87  ، در فرار از تکرار  ِ‌ روزها ، باز متوجه ی همان خطهای قرمز عجیب روی بازو هایم شدم . اندیشیدن ِ دوباره به زخم ها و ابهام ِ شیار زخم ها ، در گذر ِ کسالت آور ِ مکرر ِ روزمرِّگی هایی  که سالهاست به اشتباه نو- روز می نامیمشان ،‌ تلنگری زد تا باز بنویسمشان و آخرین پست ِ نوشتاری ِ این وبلاگ را به ابهامات آن زخم ها و آن روزها بسپارم .

چون خانه ی مجازی جدیدم هنوز در و دیوارش نقاشی نشده و سقفی هم بالای سرش نیست ،‌ نوشتن آدرسش را می گذارم تا بعد !‌

بدرود .

+ نوشته شده در  ساعت 0:20  توسط بهمن 59  | 

گریز از ابهام به مرور ابهام

حالا کم کم دارم از اینجا می روم . سومین فصل مبهم را می خواهم به وضوح به تماشا بنشینم و بنشانم ! بهمن ۵۹ را ننوشتم از آنرو که اسم کسی باشد یا  ماه سالی باشد ! بهمن ۵۹ کابوس هم نیست . رویا هم نیست . شاید هویتی باشد که در ۲۴ بهمن ۵۹ برای خود ساختم . هویتی که از شمایلی جدید پدید آمد . اواخر فروردین ۶۰ که از بیمارستان بیرون آمدم گمان نمی کردم که روزی این هویت سه فصل مبهم را مرور کرده باشد . فصل هایی سراسر  تجربه و ابهام و تجربه های مبهم !

حالا که برای تمرین نوشتن - یا باز نوشتن - با بهمن ۵۹ شروع کردم و با ابهامات سالهای پس از آن ٬ کم کم می روم تا با نامی که انگار همیشه خواهم داشت   - نام خودم ؟؟ - در جای جدید بنویسم .

پست بعدی این وبلاگ  ٬  آخرین پست مبهم خواهد بود و در آن آدرس جدید صاحب هویت بهمن ۵۹ نوشته خواهد شد . به استقبال همه ی ابهامات بهار به خانه ی مجازی جدید می روم .

مجید شمسی پور . ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ .

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:59  توسط بهمن 59  | 

خدا كند كه دلم براي كسي تنگ نشود

و زخمه هاي ساز دلم بد آهنگ نشود

خدا كند به گناه چشم به راه ماندن دل

به نفرين زمانه ، تن خاكي من سنگ نشود  

 

مي ايستم .

خيره مي شوم به امتداد نگاهت .

چندمين هزاره است كه در امتدادنفرين نگاه مبهم تو ، سنگ شده ام ؟

+ نوشته شده در  ساعت 15:42  توسط بهمن 59  | 

از راه آمده ام .

خسته از راه و بیراه .

برخی از راه ها را در برف می روم و در ابهام برمی گردم .

برخی از راه ها را در ابهام می روم و در ابهام بر می گردم .

نمی دانم اصلا راه می روم ؟

یا اینهم یک ابهام است در خیالاتم ؟

آیا راه می روم ؟

خسته از راه

چند برف و بهمن و ابهام را مرور می کنم :

ابهام کوه و مه و برف

ابهام کوه و مه و برف

 

شروع یک بهمن

شروع یک بهمن

 

برفباد

برفباد

 

ابهام آب

ابهام آب

 

 ابهام فصل ابهام فصل                                                             .

+ نوشته شده در  ساعت 2:20  توسط بهمن 59  | 

روزهای اولین فصل مبهم بود . روزهایی که باد می وزید . فقط باد می وزید تا سالها بعد هیچ چیزی جز ابهام باد در خاطر نمانده باشد . اما سالهای بعد نیز در تمامی فصول مبهم باد می وزید . فقط باد می وزید تا رقص هر برگی در باد ، به یادت بیاورد روزهای پر از وزش را . به عقب بر می گردم . به روزهای حوالی زمستان 65 . به روزهایی که بادهای اولین فصل مبهم در خاطرم رژه  می رفتند :

 در باد

موهای مادرم

به رنگ حنا

می درخشند

و پیراهن سپید  خواهرم

در باد

می رقصد .

باد می وزد

و پیچک سبز

دورِ درخت ِ سیب می پیچد

-          همچون برادرم ، که گِردِ خویش

و در باد

موهای مادرم

به رنگ سپید  

به رویای نگاه مهربان روح پدر

گره می خورند

و شانه های خواهرم

به رنگ چادر سیاه

 در باد

می لرزند

و برادرم

دیریست که نیست .

***************************************

+ نوشته شده در  ساعت 0:36  توسط بهمن 59  | 

در گريز  بي توالي  تاريخ به فصل هاي مبهم قبل ، به يادداشت هاي روزي در ميان دومين و سومين فصل مبهم مي رسم . به سوم مهر 85 . بعد از آن مي گريزم به روزي از روزهاي دومين فصل مبهم . 24 بهمن 83  . شايد براي آنكه در مرور فصول مبهم هيچ ابهامي را خود سانسوري نكنم ، بر روي اين صفحه باز مي نويسمشان :

*****************************************************************

۱ )

دوشنبه 03/07/85

    

ساعت 6 صبح  می روم كارگاه .

کارگاه . کار . حرف . کار . نظارت .  کار . گله و گله گذاری . کار . آقای مهندس وام می خوام . کار . بچه ام می خواد وسیله برای مدرسه اش بخره . کار . هنوز قرض های عروسی دخترم رو ندادم . کار . اجاره خونه ی نظارت چند ماهه پرداخت نشده . کار . مستر بعد از یکسال که پیداش شده ، وهابی شده و اصلا نیست شده !! حاشیه های کار . آقا ما تابستون کار کردیم ، حالا می گن کار نداریم . کار . آقا دستگاه می خواهیم برای جوونهای روستا زمین فوتبال بسازیم . دروغهای کنار کار . 15 روز حقوق فروردین ما رو ندادین ! یادآوری های کار ! تعطیلات ما رو کم زدین . کار . پس حالا که به فکر مایین لااقل شب عید ، به جای 26 اسفند ، 24 اسفند تعطیل کنید ! رمالي هاي کار !! و ...

     به راننده لودر می گویم : اگر تا شب عید زنده ماندي ، آنوقت بیا در مورد تعطیلی حرف بزن .

می گوید : مایی که زندگیمون سخت می گذره ، مرگ هم سراغمون نمیاد .

   

 حس می کنم دندانهایم درون دهانم ریخته می شوند ! فکم را از روی زمین برمی دارم  و می اندیشم چند بار تا حالا مرگ از من فرار کرده است ؟ بهمن 59 شهري كه دوستش داشتم  ، باز هم بهمن ، اینبار 63 و آبادان .دوباره بهمن ، 76 و جاده تربت ، مشهد. باز هم بهمن ، 80 و عسلویه . شگفتا که باز هم بهمن ، 81 و کرج . به همه ی این  بهمن ها یک اردیبهشت ( 77 ) جاده فیروزکوه و یک مرداد ( 79 ) لرستان و یک دی ماه ( 82 ) باز هم لرستان اضافه می کنم . اما تا به حال به ارتباط بهمن و مرگ فکر نکرده بودم !! کدام روز بهمن ، کدام شهر ، و چگونه ، جهان از حضور من خالی خواهد شد ؟

*****************************************************

            ۲ )

           جمعه / بیست و سوم / بهمن / 83

    امروز بیست و سوم بهمن است . و 24 سال پیش ، «من» دیگری بود و روز دیگری و رویاهای دیگری ... و سالها «من» دیگر ، که نمی خواست و  زنده مانده بود ، همان دیگری بود و رویاهایی که به دنبال خودش یدک می کشید . و عذاب نبودن آن پیر همیشه در پندار بود که به گفته دوستانش به خاطر حماقت 24 سال پیش آن «من» ، زیر بار غصه ، به دیار قصه های مبهم رفته بود .

و آن «من» که می خواست حکایت جدیدی از خود به جا بگذارد ، با شکل و شمایلی جدید ، باقی ماند . و زیر بار هیچ حرف و هیچ نگاهی خرد نشد . کم نیاورد اگر چه بعضی جاها بغضش ترکید .

   بعدها آن «من» عاشق شد . با همان رویاها و همان شمایل . و کسی هم عاشق او شد . با همان رویاها ... و بعد آن «من» افتاد در دام آخرین حیله شیطان . کار . کار و کار و کار ...

   حالا «من» دیگری ، که خیلی از رویاهای آن «من» را از دست داده است ، روزها خودش را غرق در آخرین حیله شیطان ، غرق در کار ، به فراموشی می سپارد . «من» دیگری که معلق میان رویاهای آن «من» و واقعیت های این «من» ، دست و پا می زند .

وقتی عشق در مقابل حقیقت کم بیاورد ، جایی برای رویا نخواهد ماند .

   حالا بوی سوختگی ، بوی گوشت های سوختهءی دست و سینه ، بوی نفت و بوی آتش در ذهنم رژه می رود .

   حالا پوستهای سوخته آویزان از دست و صورت و کمر ، و پنس پرستاری که ناشیانه و بی مهابا آنها را قیچیی می کرد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا بوسه های آن پدر عزیز بر پیشانی آن «من» ، و پرستاریهای آن بهتر از خواهر و بغضهای آن عزیز تر از مادر،  در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای کوه و بلوغ و روزهای تجربه های جدید در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای تنفر از درسهای مسخره ای که هرگز به کارم نیامد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای گریز به شعر و قصه و مذهب و همه چیز با ربط و بی ربط و روزهای شطرنج و روزهای دوستانی که نیستند و هستند ،  در ذهنم رژه     می روند .

   روزهای عاشق شدن ، روزهای استخاره ، روزهای زندگی 2 نفر در زیر یک سقف ، با یک آرزو ، روزهای شیرین ، روزهای گس ، روزهای تلخ و روزهایی که کم کم می روند تا آن «من» دیگر را دفن کنند ، در ذهنم رژه می روند.

 

    عشق ، کم آورد . و رویا در تقابل با واقعیت ، برید و رمید . حالا من مانده ام و «من» دیگری ، که آن یکی نیست و همه تلاشش بر این است تا رویاهای آن «من» را زنده نگه دارد و روح آن پیر بزرگ منش را خشنود . 

  حالا ، سالروز تولد «من» دیگر ، روزی است در کارگاه و غرق در کار . در شهري هزار كيلومتر دورتر از شهري كه ان «من» دوستش داشت . 

   کاش می شد اینجا نقطه ی سرخط آنهمه راه که بیهوده رفتم باشد .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:0  توسط بهمن 59  | 

    این روزها در میانه های سومین فصل مبهم ، زمانی یافته ام تا گریزی بزنم به دست نوشته های

دومین فصل مبهم .  بی آنکه بخواهم دنبال چیزی باشم ! خیلی ساده است ! چون نمی دانم که این آخرین

 فصل تا کی به درازا می کشد ، پس به دنبال چیزی هم نیستم .

    در گریز به یادداشت های آن فصل هیچ نظم و هیچ توالی تاریخی ای وجود ندارد !‌

***********************************************************

***********************************************************

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

 

    

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست که ندیده ای و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد .

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

400 متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضظراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی    حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-       « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم  می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود .
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××     در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:55  توسط بهمن 59  | 

پسری یک روز چیزی یافت که عمرش را گم کرد .

جوانی یک روز چیزی را گم کرد که یک عمر دنبالش گشته بود .

مردی یک روز برای زمانی مبهم خودش را گم کرد .

سومین فصل مبهم از آنجا آغاز شد ...

+ نوشته شده در  ساعت 2:12  توسط بهمن 59  |