تبليغاتX
سومین فصل مبهم

یکشنبه 1388/06/08

بی نشانی ها - 6

 

 JIROFT2

می گویند جایی دورتر از اینجا هست

که تا مادر زمین به یاد می آورد

آنجا

در هر سال شش ماه

روز ، پیدا نمی شود !

من اما از آن زمان که به یاد می آورم

جایی در این نزدیکی ها هست

که به قدر شش سال در هر ماه

شب ، گم نمی شود !

 JIROFT

نوشته شده توسط مجید / ش . در 14:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/05/08

بی نشانی ها – 4

مردمک های بی سو

-           قار قار  -

چشم های بی مردمک

-           قار قار  -

صورتک های بی چشم

-            قار قار  -

سردسته ی کلاغها

نشسته بر شانه های مترسک

شعر می سراید :

-          قار قار  -

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 1:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/03/30

بی نشانی ها – 11

 

در امتداد خطوط سپیدِ میان ِ راه

تاریکی های پیش از سحر  را

گره می زنم

به تاریکی های پس از غروب !

این روزهای غریب

روزهایی که زندگی

زیباتر است از مرگ

مرگ نیز اما -

زشت تر از زندگی نیست !

این روزهای تلخ ...

چقدر سخت است که برای فرار از امروز و فردا ، به خاطرات دیروز پناه ببری ! نمی دانم چرا به یاد نوشته های سالها پیش می افتم . اوائل دهه 70 مثلاً. ( هی ! انگار عمری از ما گذشت ! کاش می شد بخندیم . )  نوشته هایی که در  « لحظه ای برای آدم شدن » چاپ شد تا از حس روزهای گفتنشان فرار کنم و نشد ! مثلاً :

غروب ،

خورشید را سر برید ،

شب ،

به حجله درآمد ،

               _ غافل از سترونیِ ماه

                   و خواجه سراییِ هزار کرور

                                          ستاره _

ای وایم وای

که روز هم

لیچاربافِ پشتِ در مانده است !

آن نوشته ی این روزها و این نوشته ی آن روزها ، هیچ ربطی به حس این شبها ندارند ! کور شود هر که نمی بیند و کر شود هر که نمی شنود !

نوشته شده توسط مجید / ش . در 22:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/02/19

بی نشانی ها - 7

ای وای

دیلماج دلهره ی شبهای بی روزم

به زبان ساده تر

معنایش می شود :

ای وای ...

ای وای ...

ای وای ...

ای وایم وای

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/01/24

( بی نشانی ها - 3 )

جایی در همسایگی موج های دریا و یا درختان جنگل

جایی در آرامش دامنه های کوه و یا ابهت صحرا

فرقی نمی کند کجا

تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی

راه رفت

و تنها

به راه رفتن اندیشید ...

کنج اتاقی با پنجره ای رو به هرکجا

یک صندلی راحتی و یا یک صندلی چوبی قدیمی

یک میز بزرگ با جایی برای دسته ای کاغذ و یک لیوان چایی

و یا یک میز کوچک زهوار دررفته قدیمی

فرقی نمی کند

تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی

نشست و نوشت و خواند ...

 بی گمان جایی از این دنیا

دور و یا نزدیک

این چیزها را می شود یافت

...

این روزها

دراین گوشه ی بزرگ دنیا اما ،

آرزوها

چه شگفت شده اند

و چه غریب

و چه تلخ !

نوشته شده توسط مجید / ش . در 0:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/12/24

مرگ دسته جمعی !

یادش بخیر . پیرمردی آرام با صدایی آرامتر از خودش . منتظر گوشی برای شنیدن حرفهای همیشگی اش ! در مشهد بود . شما با لهجه ی مشهدی بخوانید :

- مدونی چرا نمگن دزد دشمن خدایه ؟

- مدونی هم چرا نمگن آدم فاسد دشمن خدایه ؟

- مدونی هم چرا نمگن آدمکش دشمن خدایه ؟

- مدونی هم چرا نمگن وطن فروش دشمن خدایه ؟

 

- هم مدونی بری چی مگن دروغگو دشمن خدایه ؟

-... ها ! بری ایکه آدم دروغگو همه ی او کارای دیگه رم مکنه !

یادش بخیر . این روزها که خدا هیچ دشمنی ندارد به او فکر می کنم و به اینکه یکی از همین روزها که همه چیزمان خوب است و خرم و خوش - عاقبت از شدت خوشی به مرگ دسته جمعی گرفتار خواهیم شد !

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 22:1 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/12/08

« خشت اول ، حرف آخر »

 

 روزهایم را

    به ول گردی می­گذرانم ،

شب هایم را

    به وب گردی !

-          حالا تو به ولگردی هایم بگو :

                                   ساختن راه !

و به وب گردی هایم بگو :

                                  رفتن بیراه !    –

                         *****

کنار کوره راه

گرد از گذشته ها می­گیرم ،

اولین راه ، بیراهه بود :

آنجا که ما نفهمیدیم

و معمار فهمید

که خشت اول را

باید که کج ­نهاد !

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 23:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/11/29

« نسل بي شماره »

نبايد به‌ياد بياوري

                  كه صبح چه خورده‌اي

و نبايد فكر كني

                  كه ظهر چه خواهي خورد !

                  ـ همه‌‌ي خوردني‌ها يكي هستند ! ـ

 

نبايد به‌ياد بياوري

                  كه ديروز چه خوانده‌اي

و نبايد فكر كني

                 كه فردا چه خواهي خواند !

                ـ همه‌ي خواندني‌ها يكي هستند ! ـ

 

نباید به یاد بیاوری

              نام رییس جمهور قبلی را

و نباید فکر کنی

به نامی که پس از این

             رییس جمهور خواهد شد !

              ـ همه‌ي رییس جمهور‌ها يكي هستند ! ـ

 

نبايد به‌ياد بياوري

                شماره‌ي نسلي را

                كه پيش از اولين انقراض بزرگ

                 اولين كتاب را به تو داد

و نبايد فكر كني    

    به شماره‌ي نسلي

                 كه پس از آخرين انقراض بزرگ

                  آخرين كتاب تو را

                 به آتش كشيد !

                 ـ همه‌ي نسل‌ها يكي هستند ! ـ

 

نبايد به‌ياد بياوري

                شماره‌ي‌ بليط برنده‌ي ماه قبل را

و نبايد فكر كني

            به شماره‌ي بليطي كه ماه بعد

            برنده خواهد شد !

            ـ همه‌ي شماره‌ها يكي هستند  ـ

 

تنها بايد به‌ياد بياوري

سخن آن دوست را

                كه در دل

مي‌گريست

                و در چهره

 مي‌خنديد

              و مي‌گفت :

« تنهايك ثانيه قبل از مرگ

  بليط بخت آزمايي ما

  برنده‌ي ممتاز مي‌شود ! »

         ******

متولد نسل بي شماره اگر باشي

تنها يك ثانيه قبل از مرگ

به‌ياد خواهي آورد     

كه همه‌ي خوردني‌ها يكي نيستند ،

همه‌ي خواندني‌ها يكي نيستند ،

همه‌ي رييس جمهورها يكي نيستند ،

همه‌ي نسل‌ها يكي نيستند ،

همه‌ي شماره‌هايكي نيستند ،

           متولد نسل بي‌شماره اگر باشي ...

نوشته شده توسط مجید / ش . در 5:31 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/11/23

گمگشتگی ها

    سالها پیش دوستی از من پرسید : اگر روزی تک و تنها در یک جایی دورافتاده مانده باشی وحق گوش دادن و زمرمه کردن تنها یک قطعه موسیقی را داشته باشی ، دوست داری آن قطعه چه باشد ؟

    این روزها ، تمام آهنگ های قدیمی ، تمام ترانه ها ، تمام نجواهایی را که می شناسم ، می خوانم و زمزمه می کنم و سوت می زنم و سوت می زنم و زمزمه می کنم و می خوانم و ...  

نوشته شده توسط مجید / ش . در 6:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/11/12

« بایّ الذنبٍ قتلت ؟ »

قرار است از اینجا بروم تهران آباد و از تهران آباد به جای بعد . از خواص اینجا این است که هیچ قراری نمی توانی بگذاری ! پرواز انجام نمی شود ! وقت را غنیمت می دانم . می نشینم و رمان بادبادک باز را که دو روز است دست گرفته ام ، یک نفس ، تا آخر می خوانم .

اینهمه شباهت میان نسل های سوخته ، این همه شباهت در صدای پای نزدیک مرگ ، این همه بی شادمانی عمر گذراندن  ، اینهمه اتفاقی زنده ماندن ...  

مانده ام خالد حسینی از کدام کشور نوشته است ! افسوس می خورم که چرا زودتر این کتاب را نخواندم ؟

بی اختیار به عکس هایی خیره می شوم  که روزی در اصفهان گرفته ام . نمی دانم اول کدام عکس را گرفته ام ، به ذهنم هم فشار نمی آورم که یادم بیاید سال هجوم روس ها به افغانستان چه سالی بود و یا ... ؟؟

سپاس خالد حسینی .

نوشته شده توسط مجید / ش . در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/11/02

<گم شده ... >

این روزها

هر چه می گویم

همه از توست

هر چه می نویسم

برای توست

هر چه می خوانم

به یاد توست ...

این روزها

کجایی کولی آواره

که از آینه هم

کوچ کرده ای ؟

سرگشته

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 3:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/10/28

من اینجا هستم !!

من اینجا ییم !

جایی که فریاد سنگ

می پیچد

در تمام تن خاکی ام .

سنگواره من ؟

می زنم فریاد ...

؟؟؟

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/10/15

امید دوباره

نومید مباش عزیزکم .

ایمان داشته باش

و باور کن

که به زودی

- روزی از همین روزها -

ما نیز

تمام خواهیم شد .  

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 23:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/01/03

شیار – زخم هایی برای ابهام آخرین یادداشت

     از خیلی وقت پیش یادم می آید که گاهی روی بازوهایم شیارهای کمرنگی از زخم می دیدم . کم کم اسمشان را گذاشتم :  شیار- زخم !

    بعد از سالهای 66-67 توجه کردن به شیار-زخم های بازوهایم ، ‌بخصوص بازوی راستم برایم جالب شد و به نوعی شد یک راز و گاهی هم یک سرگرمی فکری !  معمولا هم این شیار- زخم ها به موازات هم (‌گاهی هم دو به دو موازی هم ) و به طول 5تا 8 سانتی متر بودند !

     بعدها ، روزها و سالهای زندگی دونفر ه -  که دیگرگونه گذشت -  ، دو نفری بیشتر به این زخم ها دقت می کردیم و متوجه شدیم که اکثر اوقات ، شروعشان در روزهای چهارشنبه است ! گاهی به شوخی می گفتم که حتما از تبار حضرات جن هستم و یا احتمالاً  یک معشوقه ی جنی دارم که گاهی بی خبر به سراغم می آید ! و گاهی هم بدون هیچ دلیلی به همزادی می اندیشیدم که با به جا گذاشتن آن شیارها  خودش را و یا ناخشنودی خودش را  به رُخَم می کشد !! ... بگذریم !

      بعدها  غرق در ابهام ، اندیشیدن به چگونگی و چرایی ِ آن این ؟؟ - شیار زخم ها هیچ جایی در گستردگی ِ ابهامات ِ پس از خود نداشت ! کم کم عادی شدن ِ آنها بر مبهم بودنشان چربید !‌ پس از آن در فاجعه ی پذیرش ِ  عدم ِ وجود ِ هیچ اتفاق ِ عجیب ، همه ی شیار زخم ها هم مثل همه چیز معمولی شدند و تکراری !  

        اما  در شروع بهار امسال ، پنجشنبه 01/01/87  ، در فرار از تکرار  ِ‌ روزها ، باز متوجه ی همان خطهای قرمز عجیب روی بازو هایم شدم . اندیشیدن ِ دوباره به زخم ها و ابهام ِ شیار زخم ها ، در گذر ِ کسالت آور ِ مکرر ِ روزمرِّگی هایی  که سالهاست به اشتباه نو- روز می نامیمشان ،‌ تلنگری زد تا باز بنویسمشان و آخرین پست ِ نوشتاری ِ این وبلاگ را به ابهامات آن زخم ها و آن روزها بسپارم .

چون خانه ی مجازی جدیدم هنوز در و دیوارش نقاشی نشده و سقفی هم بالای سرش نیست ،‌ نوشتن آدرسش را می گذارم تا بعد !‌

بدرود .

نوشته شده توسط مجید / ش . در 0:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/24

از مجید تا بهمن 59

گریز از ابهام به مرور ابهام

حالا کم کم دارم از اینجا می روم . سومین فصل مبهم را می خواهم به وضوح به تماشا بنشینم و بنشانم ! بهمن ۵۹ را ننوشتم از آنرو که اسم کسی باشد یا  ماه سالی باشد ! بهمن ۵۹ کابوس هم نیست . رویا هم نیست . شاید هویتی باشد که در ۲۴ بهمن ۵۹ برای خود ساختم . هویتی که از شمایلی جدید پدید آمد . اواخر فروردین ۶۰ که از بیمارستان بیرون آمدم گمان نمی کردم که روزی این هویت سه فصل مبهم را مرور کرده باشد . فصل هایی سراسر  تجربه و ابهام و تجربه های مبهم !

حالا که برای تمرین نوشتن - یا باز نوشتن - با بهمن ۵۹ شروع کردم و با ابهامات سالهای پس از آن ٬ کم کم می روم تا با نامی که انگار همیشه خواهم داشت   - نام خودم ؟؟ - در جای جدید بنویسم .

پست بعدی این وبلاگ  ٬  آخرین پست مبهم خواهد بود و در آن آدرس جدید صاحب هویت بهمن ۵۹ نوشته خواهد شد . به استقبال همه ی ابهامات بهار به خانه ی مجازی جدید می روم .

مجید شمسی پور . ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ .

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 23:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/14

( خشك مي شوم در ابهت ابهام )‌

خدا كند كه دلم براي كسي تنگ نشود

و زخمه هاي ساز دلم بد آهنگ نشود

خدا كند به گناه چشم به راه ماندن دل

به نفرين زمانه ، تن خاكي من سنگ نشود  

 

مي ايستم .

خيره مي شوم به امتداد نگاهت .

چندمين هزاره است كه در امتدادنفرين نگاه مبهم تو ، سنگ شده ام ؟

نوشته شده توسط مجید / ش . در 15:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/12/10

( راه های پر از برف و بهمن و ابهام )

از راه آمده ام .

خسته از راه و بیراه .

برخی از راه ها را در برف می روم و در ابهام برمی گردم .

برخی از راه ها را در ابهام می روم و در ابهام بر می گردم .

نمی دانم اصلا راه می روم ؟

یا اینهم یک ابهام است در خیالاتم ؟

آیا راه می روم ؟

خسته از راه

چند برف و بهمن و ابهام را مرور می کنم :

ابهام کوه و مه و برف

ابهام کوه و مه و برف

 

شروع یک بهمن

شروع یک بهمن

 

برفباد

برفباد

 

ابهام آب

ابهام آب

 

 ابهام فصل ابهام فصل                                                             .

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/12/04

گریز از زمان به زمان

روزهای اولین فصل مبهم بود . روزهایی که باد می وزید . فقط باد می وزید تا سالها بعد هیچ چیزی جز ابهام باد در خاطر نمانده باشد . اما سالهای بعد نیز در تمامی فصول مبهم باد می وزید . فقط باد می وزید تا رقص هر برگی در باد ، به یادت بیاورد روزهای پر از وزش را . به عقب بر می گردم . به روزهای حوالی زمستان 65 . به روزهایی که بادهای اولین فصل مبهم در خاطرم رژه  می رفتند :

 در باد

موهای مادرم

به رنگ حنا

می درخشند

و پیراهن سپید  خواهرم

در باد

می رقصد .

باد می وزد

و پیچک سبز

دورِ درخت ِ سیب می پیچد

-          همچون برادرم ، که گِردِ خویش

و در باد

موهای مادرم

به رنگ سپید  

به رویای نگاه مهربان روح پدر

گره می خورند

و شانه های خواهرم

به رنگ چادر سیاه

 در باد

می لرزند

و برادرم

دیریست که نیست .

***************************************

نوشته شده توسط مجید / ش . در 0:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/11/24

< بهمن دیگری هم در ابهام می گذرد >

در گريز  بي توالي  تاريخ به فصل هاي مبهم قبل ، به يادداشت هاي روزي در ميان دومين و سومين فصل مبهم مي رسم . به سوم مهر 85 . بعد از آن مي گريزم به روزي از روزهاي دومين فصل مبهم . 24 بهمن 83  . شايد براي آنكه در مرور فصول مبهم هيچ ابهامي را خود سانسوري نكنم ، بر روي اين صفحه باز مي نويسمشان :

*****************************************************************

۱ )

دوشنبه 03/07/85

    

ساعت 6 صبح  می روم كارگاه .

کارگاه . کار . حرف . کار . نظارت .  کار . گله و گله گذاری . کار . آقای مهندس وام می خوام . کار . بچه ام می خواد وسیله برای مدرسه اش بخره . کار . هنوز قرض های عروسی دخترم رو ندادم . کار . اجاره خونه ی نظارت چند ماهه پرداخت نشده . کار . مستر بعد از یکسال که پیداش شده ، وهابی شده و اصلا نیست شده !! حاشیه های کار . آقا ما تابستون کار کردیم ، حالا می گن کار نداریم . کار . آقا دستگاه می خواهیم برای جوونهای روستا زمین فوتبال بسازیم . دروغهای کنار کار . 15 روز حقوق فروردین ما رو ندادین ! یادآوری های کار ! تعطیلات ما رو کم زدین . کار . پس حالا که به فکر مایین لااقل شب عید ، به جای 26 اسفند ، 24 اسفند تعطیل کنید ! رمالي هاي کار !! و ...

     به راننده لودر می گویم : اگر تا شب عید زنده ماندي ، آنوقت بیا در مورد تعطیلی حرف بزن .

می گوید : مایی که زندگیمون سخت می گذره ، مرگ هم سراغمون نمیاد .

   

 حس می کنم دندانهایم درون دهانم ریخته می شوند ! فکم را از روی زمین برمی دارم  و می اندیشم چند بار تا حالا مرگ از من فرار کرده است ؟ بهمن 59 شهري كه دوستش داشتم  ، باز هم بهمن ، اینبار 63 و آبادان .دوباره بهمن ، 76 و جاده تربت ، مشهد. باز هم بهمن ، 80 و عسلویه . شگفتا که باز هم بهمن ، 81 و کرج . به همه ی این  بهمن ها یک اردیبهشت ( 77 ) جاده فیروزکوه و یک مرداد ( 79 ) لرستان و یک دی ماه ( 82 ) باز هم لرستان اضافه می کنم . اما تا به حال به ارتباط بهمن و مرگ فکر نکرده بودم !! کدام روز بهمن ، کدام شهر ، و چگونه ، جهان از حضور من خالی خواهد شد ؟

*****************************************************

            ۲ )

           جمعه / بیست و سوم / بهمن / 83

    امروز بیست و سوم بهمن است . و 24 سال پیش ، «من» دیگری بود و روز دیگری و رویاهای دیگری ... و سالها «من» دیگر ، که نمی خواست و  زنده مانده بود ، همان دیگری بود و رویاهایی که به دنبال خودش یدک می کشید . و عذاب نبودن آن پیر همیشه در پندار بود که به گفته دوستانش به خاطر حماقت 24 سال پیش آن «من» ، زیر بار غصه ، به دیار قصه های مبهم رفته بود .

و آن «من» که می خواست حکایت جدیدی از خود به جا بگذارد ، با شکل و شمایلی جدید ، باقی ماند . و زیر بار هیچ حرف و هیچ نگاهی خرد نشد . کم نیاورد اگر چه بعضی جاها بغضش ترکید .

   بعدها آن «من» عاشق شد . با همان رویاها و همان شمایل . و کسی هم عاشق او شد . با همان رویاها ... و بعد آن «من» افتاد در دام آخرین حیله شیطان . کار . کار و کار و کار ...

   حالا «من» دیگری ، که خیلی از رویاهای آن «من» را از دست داده است ، روزها خودش را غرق در آخرین حیله شیطان ، غرق در کار ، به فراموشی می سپارد . «من» دیگری که معلق میان رویاهای آن «من» و واقعیت های این «من» ، دست و پا می زند .

وقتی عشق در مقابل حقیقت کم بیاورد ، جایی برای رویا نخواهد ماند .

   حالا بوی سوختگی ، بوی گوشت های سوختهءی دست و سینه ، بوی نفت و بوی آتش در ذهنم رژه می رود .

   حالا پوستهای سوخته آویزان از دست و صورت و کمر ، و پنس پرستاری که ناشیانه و بی مهابا آنها را قیچیی می کرد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا بوسه های آن پدر عزیز بر پیشانی آن «من» ، و پرستاریهای آن بهتر از خواهر و بغضهای آن عزیز تر از مادر،  در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای کوه و بلوغ و روزهای تجربه های جدید در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای تنفر از درسهای مسخره ای که هرگز به کارم نیامد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای گریز به شعر و قصه و مذهب و همه چیز با ربط و بی ربط و روزهای شطرنج و روزهای دوستانی که نیستند و هستند ،  در ذهنم رژه     می روند .

   روزهای عاشق شدن ، روزهای استخاره ، روزهای زندگی 2 نفر در زیر یک سقف ، با یک آرزو ، روزهای شیرین ، روزهای گس ، روزهای تلخ و روزهایی که کم کم می روند تا آن «من» دیگر را دفن کنند ، در ذهنم رژه می روند.

 

    عشق ، کم آورد . و رویا در تقابل با واقعیت ، برید و رمید . حالا من مانده ام و «من» دیگری ، که آن یکی نیست و همه تلاشش بر این است تا رویاهای آن «من» را زنده نگه دارد و روح آن پیر بزرگ منش را خشنود . 

  حالا ، سالروز تولد «من» دیگر ، روزی است در کارگاه و غرق در کار . در شهري هزار كيلومتر دورتر از شهري كه ان «من» دوستش داشت . 

   کاش می شد اینجا نقطه ی سرخط آنهمه راه که بیهوده رفتم باشد .

 

 

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/11/20

< خود گردی ، در ابهام فصول >

    این روزها در میانه های سومین فصل مبهم ، زمانی یافته ام تا گریزی بزنم به دست نوشته های

دومین فصل مبهم .  بی آنکه بخواهم دنبال چیزی باشم ! خیلی ساده است ! چون نمی دانم که این آخرین

 فصل تا کی به درازا می کشد ، پس به دنبال چیزی هم نیستم .

    در گریز به یادداشت های آن فصل هیچ نظم و هیچ توالی تاریخی ای وجود ندارد !‌

***********************************************************

***********************************************************

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

 

    

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست که ندیده ای و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد .

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

400 متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضظراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی    حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-       « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم  می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود .
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××     در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 0:55 |  لینک ثابت   •