شنبه 1389/11/16
زندگی - کار و دیگر هیچ !
هي عزيز !
امروز از كار بيكار شدم !
حالا هر چقدر كه بخواهم وقت دارم
تا روبروي تو بنشينم ،
در چشمان تو خيره شوم ،
با سرانگشتانت بازي كنم ،
به حرفهايت گوش دهم ،
باهم برويم و در هواي مه آلود قدم بزنيم ،
شب به خانه برگرديم و تا صبح در گوش هم زمزمه كنيم ،
و...
افسوس
كه حالا ،
ديگر تو نيستي !
![]()
شنبه 1389/10/18
خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی
< حکایت همچنان باقی است >
.... قبل از آنکه به انتهای کوره راه برسیم و ماشین را کنار درختچه ای پارک کنیم ، از بستر رودخانه ای عبور می کنیم که اندک آب زردی از وسط آن عبور می کند . آبی که از چشمه ای جاری می شود که محلی ها به آن چشمه زردی می گویند .
- شما که نمی دونین این آب چه سمی داره ؟
- سم داره ؟ ما رو گرفتی امامقلي.
- ها آقا مهندس ! این آب ، آب زردیه . نمیبینید رنگش زرده ؟ اگه گله از این آب بخوره همهی گوسفنداش زردی میگیرن و یکی یکی تلف میشن .
از خادم مسجد حکایت آب زردی را میپرسیم و او هم چیزی در همین حد میگوید .
- ها . هیچکسی گله اش رو طرف چشمه زردی نمیبره . گوسفندا رو تلف میکنه آبش .
و ....
ساعت ده صبح شده و کم کم تشنگی به سراغمان می آید . چشمم را از دوربین برمی دارم و به بوته های دور و بر نگاه می کنم . از ظرف آب خبری نیست . ... امامقلی همراه آقای سجادي است . صبر می کنم تا برگردند . به هر حال تشنگی هم جزیی از کار است ! نزدیک ساعت یازده و نیم برمی گردند .
- آب ! آب رو بیار که از تشنگی مردیم .
آقای سجادي ، با دستمالی که دور گردنش انداخته عرق های صورتش را پاک می کند و کنار دوربین می نشیند . منتظر است که ظرف آب را به او بدهم .
- پس امروز اینجا باید از تشنگی شهید بشیم !
این را می گویم و رو به امامقلي می گویم :
- امامقلي ، ظرف های آب رو از توی ماشین آوردی ؟
- نه ! من که رفته بودم نون بگیرم ! کی ظرفها رو آب کرد که من بیارم ؟
نگاهم به نگاه آقای سجادي می رسد و هر دو با هم می خندیم .
- گاومون زایید رییس !
- دوقلو هم زایید !
- حالا چکار کنیم ؟
امامقلي، به سرعت به طرف ما می آید :
- نگران نباشید آقا مهندس . الآن می رم ظرفا رو برمی دارم و آب میارم . چند دقیقه صبر کنید !
روی خاک تپه دراز می کشیم و دستمالهایمان را روی صورتمان می اندازیم . هر کسی یک طرف ولو شده است . امامقلي از ما دور می شود و پشت تپه ها ناپدید می شود . نمی دانم چقدر طول می کشد ، اما با صدای امامقلي از جایمان بلند می شویم :
- آب ! آب آوردم .
یک ظرف آب دست من است و یک ظرف آب دست آقای سجادي . انگار از قحطی و خشکسالی برگشته ایم ! یک نفس آب می خوریم .
- زیاد نخور ، دل درد می شی .
نمی دانم چه کسی این را می گوید . اما ، تلنگری می زند تا ظرف آب را از جلوی دهانم دور کنم . نگاهی به ظرف می اندازم و می دهمش به کارگری که کنار دستم ایستاده است .
لذت خوردن آب که تمام می شود ، از جایم بلند می شوم . می روم دوربین را جمع کنم و برویم برای نهار . ....
- امامقلي ، برای غذا و چایی هم آب داریم ؟
- ها . اگه کم شد ، دوباره میرم میارم .
تشنگی دیگر اذیتمان نمی کند . حالا راحت تر می توانیم فکر کنیم . فکر می کنم وقتی اینجا آب پیدا می شود ، چرا بايد صبح هر روز ده دقیقه معطل شویم تا امامقلي برود از مظهر قنات برایمان آب بیاورد ؟ ناگهان ، به سمت آقای سجادي نگاه می کنم . انگار او هم می خواهد همان چیزی را بگوید که من می خواهم بگویم ! هر دو با هم رو می کنیم به امامقلي :
- امامقلي ، تو آب از کجا آوردی ؟
- از چشمه زردی آقا مهندس !
می نشینیم روی زمین . رفع تشنگی چه حس زیبایی دارد ، خصوصا وقتی نفهمی آبی را که خورده ای از کجا آمده است . خنده ام میگیرد . مانده ایم سر دوراهی . برگردیم روستا یا نهار را هم با آب چشمه زردی بپزیم ؟ نگاه همه در هم گره می خورد . به هر حال باید بلند شد . امامقلي ، انگار که خودش هم تازه متوجه شده باشد ، سرش را پایین انداخته و کمی دورتر از ما ایستاده است . نگاهی به او می اندازم :
- امامقلي خدا را شکر که ما گوسفند نبودیم . اگه نه تا حالا تلف شده بودیم !
قسمتی از قطعه ی ( حکایت همچنان باقی است ) از کتاب < خاطرات یک آدم ۲۵ درصدی >
![]()
سه شنبه 1389/09/02
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند .
براي ننوشتن هم نبايد دنبال كوچه ي علي چپ گشت .
بر مي گردم .
پنجشنبه 1388/10/10
![]()
گاهي وقتها ذهن بي اختيار به سراغ آنچه مي رود كه روزي خوانده است . اين روزها بي اختيار ياد اشعار فرخي يزدي مي افتم .
فرخي ، زماني در زندان قصر ، غزلي سروده است با اين مطلع :
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد مي گردد مگر روزي كه از اين بند غم آزاد مي گردد
و حالا بعضي ابيات آن در ذهنم رژه مي روند :
طپيدنهاي دلها ناله شد آهسته آهسته رساتر گر شود اين ناله ها فرياد مي گردد
ز اشك و آه مردم بوي خون آيد كه آهن را دهي گر اب و آتش دشنه ي پولاد مي گردد
دلم از اين خرابيها بود خوش زانكه مي دانم خرابي چونكه از حد بگذرد آباد مي گردد
و سرانجام با ابيات زير غزل فرخي به پايان مي رسد :
ز شاگردي نمودن فرخي استاد ماهر شد بلي هر كس كه شاگردي نمود استاد مي گردد
یکشنبه 1388/06/08
بی نشانی ها - 6
.jpg)
می گویند جایی دورتر از اینجا هست
که تا مادر زمین به یاد می آورد
آنجا
در هر سال شش ماه
روز ، پیدا نمی شود !
من اما از آن زمان که به یاد می آورم
جایی در این نزدیکی ها هست
که به قدر شش سال در هر ماه
شب ، گم نمی شود !
پنجشنبه 1388/05/08
بی نشانی ها – 4
مردمک های بی سو
- قار قار -
چشم های بی مردمک
- قار قار -
صورتک های بی چشم
- قار قار -
سردسته ی کلاغها
نشسته بر شانه های مترسک
شعر می سراید :
- قار قار -
شنبه 1388/03/30
بی نشانی ها – 11
در امتداد خطوط سپیدِ میان ِ راه
تاریکی های پیش از سحر را
گره می زنم
به تاریکی های پس از غروب !
این روزهای غریب
روزهایی که زندگی
زیباتر است از مرگ
مرگ نیز – اما -
زشت تر از زندگی نیست !
این روزهای تلخ ...
چقدر سخت است که برای فرار از امروز و فردا ، به خاطرات دیروز پناه ببری ! نمی دانم چرا به یاد نوشته های سالها پیش می افتم . اوائل دهه 70 مثلاً. ( هی ! انگار عمری از ما گذشت ! کاش می شد بخندیم . ) نوشته هایی که در « لحظه ای برای آدم شدن » چاپ شد تا از حس روزهای گفتنشان فرار کنم و نشد ! مثلاً :
غروب ،
خورشید را سر برید ،
شب ،
به حجله درآمد ،
_ غافل از سترونیِ ماه
و خواجه سراییِ هزار کرور
ستاره _
ای وایم وای
که روز هم
لیچاربافِ پشتِ در مانده است !
آن نوشته ی این روزها و این نوشته ی آن روزها ، هیچ ربطی به حس این شبها ندارند ! کور شود هر که نمی بیند و کر شود هر که نمی شنود !
شنبه 1388/02/19
بی نشانی ها - 7
دیلماج دلهره ی شبهای بی روزم
به زبان ساده تر
معنایش می شود :
ای وای ...
ای وای ...
ای وای ...
دوشنبه 1388/01/24
( بی نشانی ها - 3 )
جایی در همسایگی موج های دریا و یا درختان جنگل
جایی در آرامش دامنه های کوه و یا ابهت صحرا
فرقی نمی کند کجا
تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی
راه رفت
و تنها
به راه رفتن اندیشید ...
کنج اتاقی با پنجره ای رو به هرکجا
یک صندلی راحتی و یا یک صندلی چوبی قدیمی
یک میز بزرگ با جایی برای دسته ای کاغذ و یک لیوان چایی
و یا یک میز کوچک زهوار دررفته قدیمی
فرقی نمی کند
تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی
نشست و نوشت و خواند ...
بی گمان جایی از این دنیا
دور و یا نزدیک
این چیزها را می شود یافت
...
این روزها
دراین گوشه ی بزرگ دنیا اما ،
آرزوها
چه شگفت شده اند
و چه غریب
و چه تلخ !
شنبه 1387/12/24
مرگ دسته جمعی !
یادش بخیر . پیرمردی آرام با صدایی آرامتر از خودش . منتظر گوشی برای شنیدن حرفهای همیشگی اش ! در مشهد بود . شما با لهجه ی مشهدی بخوانید :
- مدونی چرا نمگن دزد دشمن خدایه ؟
- مدونی هم چرا نمگن آدم فاسد دشمن خدایه ؟
- مدونی هم چرا نمگن آدمکش دشمن خدایه ؟
- مدونی هم چرا نمگن وطن فروش دشمن خدایه ؟
- هم مدونی بری چی مگن دروغگو دشمن خدایه ؟
-... ها ! بری ایکه آدم دروغگو همه ی او کارای دیگه رم مکنه !
یادش بخیر . این روزها که خدا هیچ دشمنی ندارد به او فکر می کنم و به اینکه یکی از همین روزها که همه چیزمان خوب است و خرم و خوش - عاقبت از شدت خوشی به مرگ دسته جمعی گرفتار خواهیم شد !
پنجشنبه 1387/12/08
« خشت اول ، حرف آخر »
روزهایم را
به ول گردی میگذرانم ،
شب هایم را
به وب گردی !
- حالا تو به ولگردی هایم بگو :
ساختن راه !
و به وب گردی هایم بگو :
رفتن بیراه ! –
*****
کنار کوره راه
گرد از گذشته ها میگیرم ،
اولین راه ، بیراهه بود :
آنجا که ما نفهمیدیم
و معمار فهمید
که خشت اول را
باید که کج نهاد !
سه شنبه 1387/11/29
« نسل بي شماره »
نبايد بهياد بياوري
كه صبح چه خوردهاي
و نبايد فكر كني
كه ظهر چه خواهي خورد !
ـ همهي خوردنيها يكي هستند ! ـ
نبايد بهياد بياوري
كه ديروز چه خواندهاي
و نبايد فكر كني
كه فردا چه خواهي خواند !
ـ همهي خواندنيها يكي هستند ! ـ
نباید به یاد بیاوری
نام رییس جمهور قبلی را
و نباید فکر کنی
به نامی که پس از این
رییس جمهور خواهد شد !
ـ همهي رییس جمهورها يكي هستند ! ـ
نبايد بهياد بياوري
شمارهي نسلي را
كه پيش از اولين انقراض بزرگ
اولين كتاب را به تو داد
و نبايد فكر كني
به شمارهي نسلي
كه پس از آخرين انقراض بزرگ
آخرين كتاب تو را
به آتش كشيد !
ـ همهي نسلها يكي هستند ! ـ
نبايد بهياد بياوري
شمارهي بليط برندهي ماه قبل را
و نبايد فكر كني
به شمارهي بليطي كه ماه بعد
برنده خواهد شد !
ـ همهي شمارهها يكي هستند ـ
تنها بايد بهياد بياوري
سخن آن دوست را
كه در دل
ميگريست
و در چهره
ميخنديد
و ميگفت :
« تنهايك ثانيه قبل از مرگ
بليط بخت آزمايي ما
برندهي ممتاز ميشود ! »
******
متولد نسل بي شماره اگر باشي
تنها يك ثانيه قبل از مرگ
بهياد خواهي آورد
كه همهي خوردنيها يكي نيستند ،
همهي خواندنيها يكي نيستند ،
همهي رييس جمهورها يكي نيستند ،
همهي نسلها يكي نيستند ،
همهي شمارههايكي نيستند ،
متولد نسل بيشماره اگر باشي ...
چهارشنبه 1387/11/23
گمگشتگی ها

سالها پیش دوستی از من پرسید : اگر روزی تک و تنها در یک جایی دورافتاده مانده باشی وحق گوش دادن و زمرمه کردن تنها یک قطعه موسیقی را داشته باشی ، دوست داری آن قطعه چه باشد ؟
این روزها ، تمام آهنگ های قدیمی ، تمام ترانه ها ، تمام نجواهایی را که می شناسم ، می خوانم و زمزمه می کنم و سوت می زنم و سوت می زنم و زمزمه می کنم و می خوانم و ...

شنبه 1387/11/12
« بایّ الذنبٍ قتلت ؟ »
قرار است از اینجا بروم تهران آباد و از تهران آباد به جای بعد . از خواص اینجا این است که هیچ قراری نمی توانی بگذاری ! پرواز انجام نمی شود ! وقت را غنیمت می دانم . می نشینم و رمان بادبادک باز را که دو روز است دست گرفته ام ، یک نفس ، تا آخر می خوانم .
اینهمه شباهت میان نسل های سوخته ، این همه شباهت در صدای پای نزدیک مرگ ، این همه بی شادمانی عمر گذراندن ، اینهمه اتفاقی زنده ماندن ...
مانده ام خالد حسینی از کدام کشور نوشته است ! افسوس می خورم که چرا زودتر این کتاب را نخواندم ؟
بی اختیار به عکس هایی خیره می شوم که روزی در اصفهان گرفته ام . نمی دانم اول کدام عکس را گرفته ام ، به ذهنم هم فشار نمی آورم که یادم بیاید سال هجوم روس ها به افغانستان چه سالی بود و یا ... ؟؟
سپاس خالد حسینی .
چهارشنبه 1387/11/02
<گم شده ... >
این روزها
هر چه می گویم
همه از توست
هر چه می نویسم
برای توست
هر چه می خوانم
به یاد توست ...
این روزها
کجایی کولی آواره
که از آینه هم
کوچ کرده ای ؟
.jpg)
شنبه 1387/10/28
من اینجا هستم !!
من اینجا ییم !
جایی که فریاد سنگ
می پیچد
در تمام تن خاکی ام .
یکشنبه 1387/10/15
امید دوباره
ایمان داشته باش
و باور کن
که به زودی
- روزی از همین روزها -
ما نیز
تمام خواهیم شد .
شنبه 1387/01/03
شیار – زخم هایی برای ابهام آخرین یادداشت
از خیلی وقت پیش یادم می آید که گاهی روی بازوهایم شیارهای کمرنگی از زخم می دیدم . کم کم اسمشان را گذاشتم : شیار- زخم !
بعد از سالهای 66-67 توجه کردن به شیار-زخم های بازوهایم ، بخصوص بازوی راستم برایم جالب شد و به نوعی شد یک راز و گاهی هم یک سرگرمی فکری ! معمولا هم این شیار- زخم ها به موازات هم (گاهی هم دو به دو موازی هم ) و به طول 5تا 8 سانتی متر بودند !
بعدها ، روزها و سالهای زندگی دونفر ه - که دیگرگونه گذشت - ، دو نفری بیشتر به این زخم ها دقت می کردیم و متوجه شدیم که اکثر اوقات ، شروعشان در روزهای چهارشنبه است ! گاهی به شوخی می گفتم که حتما از تبار حضرات جن هستم و یا احتمالاً یک معشوقه ی جنی دارم که گاهی بی خبر به سراغم می آید ! و گاهی هم بدون هیچ دلیلی به همزادی می اندیشیدم که با به جا گذاشتن آن شیارها خودش را و یا ناخشنودی خودش را به رُخَم می کشد !! ... بگذریم !
بعدها غرق در ابهام ، اندیشیدن به چگونگی و چرایی ِ آن – این ؟؟ - شیار زخم ها هیچ جایی در گستردگی ِ ابهامات ِ پس از خود نداشت ! کم کم عادی شدن ِ آنها بر مبهم بودنشان چربید ! پس از آن در فاجعه ی پذیرش ِ عدم ِ وجود ِ هیچ اتفاق ِ عجیب ، همه ی شیار زخم ها هم مثل همه چیز معمولی شدند و تکراری !
اما در شروع بهار امسال ، پنجشنبه 01/01/87 ، در فرار از تکرار ِ روزها ، باز متوجه ی همان خطهای قرمز عجیب روی بازو هایم شدم . اندیشیدن ِ دوباره به زخم ها و ابهام ِ شیار – زخم ها ، در گذر ِ کسالت آور ِ مکرر ِ روزمرِّگی هایی که سالهاست به اشتباه نو- روز می نامیمشان ، تلنگری زد تا باز بنویسمشان و آخرین پست ِ نوشتاری ِ این وبلاگ را به ابهامات آن زخم ها و آن روزها بسپارم .
چون خانه ی مجازی جدیدم هنوز در و دیوارش نقاشی نشده و سقفی هم بالای سرش نیست ، نوشتن آدرسش را می گذارم تا بعد !
بدرود .
جمعه 1386/12/24
از مجید تا بهمن 59
حالا کم کم دارم از اینجا می روم . سومین فصل مبهم را می خواهم به وضوح به تماشا بنشینم و بنشانم ! بهمن ۵۹ را ننوشتم از آنرو که اسم کسی باشد یا ماه سالی باشد ! بهمن ۵۹ کابوس هم نیست . رویا هم نیست . شاید هویتی باشد که در ۲۴ بهمن ۵۹ برای خود ساختم . هویتی که از شمایلی جدید پدید آمد . اواخر فروردین ۶۰ که از بیمارستان بیرون آمدم گمان نمی کردم که روزی این هویت سه فصل مبهم را مرور کرده باشد . فصل هایی سراسر تجربه و ابهام و تجربه های مبهم !
حالا که برای تمرین نوشتن - یا باز نوشتن - با بهمن ۵۹ شروع کردم و با ابهامات سالهای پس از آن ٬ کم کم می روم تا با نامی که انگار همیشه خواهم داشت - نام خودم ؟؟ - در جای جدید بنویسم .
پست بعدی این وبلاگ ٬ آخرین پست مبهم خواهد بود و در آن آدرس جدید صاحب هویت بهمن ۵۹ نوشته خواهد شد . به استقبال همه ی ابهامات بهار به خانه ی مجازی جدید می روم .
مجید شمسی پور . ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ .
سه شنبه 1386/12/14
( خشك مي شوم در ابهت ابهام )
خدا كند كه دلم براي كسي تنگ نشود
و زخمه هاي ساز دلم بد آهنگ نشود
خدا كند به گناه چشم به راه ماندن دل
به نفرين زمانه ، تن خاكي من سنگ نشود
مي ايستم .
خيره مي شوم به امتداد نگاهت .
چندمين هزاره است كه در امتدادنفرين نگاه مبهم تو ، سنگ شده ام ؟