تبليغاتX
سومین فصل مبهم

شنبه 1386/11/20

< خود گردی ، در ابهام فصول >

    این روزها در میانه های سومین فصل مبهم ، زمانی یافته ام تا گریزی بزنم به دست نوشته های

دومین فصل مبهم .  بی آنکه بخواهم دنبال چیزی باشم ! خیلی ساده است ! چون نمی دانم که این آخرین

 فصل تا کی به درازا می کشد ، پس به دنبال چیزی هم نیستم .

    در گریز به یادداشت های آن فصل هیچ نظم و هیچ توالی تاریخی ای وجود ندارد !‌

***********************************************************

***********************************************************

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

 

    

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست که ندیده ای و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد .

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

400 متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضظراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی    حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-       « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم  می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود .
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××     در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 0:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1386/11/19

برای چندمین بار از رو نمی روی بشر ؟

پسری یک روز چیزی یافت که عمرش را گم کرد .

جوانی یک روز چیزی را گم کرد که یک عمر دنبالش گشته بود .

مردی یک روز برای زمانی مبهم خودش را گم کرد .

سومین فصل مبهم از آنجا آغاز شد ...

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:12 |  لینک ثابت   •