تبليغاتX
سومین فصل مبهم

چهارشنبه 1386/11/24

< بهمن دیگری هم در ابهام می گذرد >

در گريز  بي توالي  تاريخ به فصل هاي مبهم قبل ، به يادداشت هاي روزي در ميان دومين و سومين فصل مبهم مي رسم . به سوم مهر 85 . بعد از آن مي گريزم به روزي از روزهاي دومين فصل مبهم . 24 بهمن 83  . شايد براي آنكه در مرور فصول مبهم هيچ ابهامي را خود سانسوري نكنم ، بر روي اين صفحه باز مي نويسمشان :

*****************************************************************

۱ )

دوشنبه 03/07/85

    

ساعت 6 صبح  می روم كارگاه .

کارگاه . کار . حرف . کار . نظارت .  کار . گله و گله گذاری . کار . آقای مهندس وام می خوام . کار . بچه ام می خواد وسیله برای مدرسه اش بخره . کار . هنوز قرض های عروسی دخترم رو ندادم . کار . اجاره خونه ی نظارت چند ماهه پرداخت نشده . کار . مستر بعد از یکسال که پیداش شده ، وهابی شده و اصلا نیست شده !! حاشیه های کار . آقا ما تابستون کار کردیم ، حالا می گن کار نداریم . کار . آقا دستگاه می خواهیم برای جوونهای روستا زمین فوتبال بسازیم . دروغهای کنار کار . 15 روز حقوق فروردین ما رو ندادین ! یادآوری های کار ! تعطیلات ما رو کم زدین . کار . پس حالا که به فکر مایین لااقل شب عید ، به جای 26 اسفند ، 24 اسفند تعطیل کنید ! رمالي هاي کار !! و ...

     به راننده لودر می گویم : اگر تا شب عید زنده ماندي ، آنوقت بیا در مورد تعطیلی حرف بزن .

می گوید : مایی که زندگیمون سخت می گذره ، مرگ هم سراغمون نمیاد .

   

 حس می کنم دندانهایم درون دهانم ریخته می شوند ! فکم را از روی زمین برمی دارم  و می اندیشم چند بار تا حالا مرگ از من فرار کرده است ؟ بهمن 59 شهري كه دوستش داشتم  ، باز هم بهمن ، اینبار 63 و آبادان .دوباره بهمن ، 76 و جاده تربت ، مشهد. باز هم بهمن ، 80 و عسلویه . شگفتا که باز هم بهمن ، 81 و کرج . به همه ی این  بهمن ها یک اردیبهشت ( 77 ) جاده فیروزکوه و یک مرداد ( 79 ) لرستان و یک دی ماه ( 82 ) باز هم لرستان اضافه می کنم . اما تا به حال به ارتباط بهمن و مرگ فکر نکرده بودم !! کدام روز بهمن ، کدام شهر ، و چگونه ، جهان از حضور من خالی خواهد شد ؟

*****************************************************

            ۲ )

           جمعه / بیست و سوم / بهمن / 83

    امروز بیست و سوم بهمن است . و 24 سال پیش ، «من» دیگری بود و روز دیگری و رویاهای دیگری ... و سالها «من» دیگر ، که نمی خواست و  زنده مانده بود ، همان دیگری بود و رویاهایی که به دنبال خودش یدک می کشید . و عذاب نبودن آن پیر همیشه در پندار بود که به گفته دوستانش به خاطر حماقت 24 سال پیش آن «من» ، زیر بار غصه ، به دیار قصه های مبهم رفته بود .

و آن «من» که می خواست حکایت جدیدی از خود به جا بگذارد ، با شکل و شمایلی جدید ، باقی ماند . و زیر بار هیچ حرف و هیچ نگاهی خرد نشد . کم نیاورد اگر چه بعضی جاها بغضش ترکید .

   بعدها آن «من» عاشق شد . با همان رویاها و همان شمایل . و کسی هم عاشق او شد . با همان رویاها ... و بعد آن «من» افتاد در دام آخرین حیله شیطان . کار . کار و کار و کار ...

   حالا «من» دیگری ، که خیلی از رویاهای آن «من» را از دست داده است ، روزها خودش را غرق در آخرین حیله شیطان ، غرق در کار ، به فراموشی می سپارد . «من» دیگری که معلق میان رویاهای آن «من» و واقعیت های این «من» ، دست و پا می زند .

وقتی عشق در مقابل حقیقت کم بیاورد ، جایی برای رویا نخواهد ماند .

   حالا بوی سوختگی ، بوی گوشت های سوختهءی دست و سینه ، بوی نفت و بوی آتش در ذهنم رژه می رود .

   حالا پوستهای سوخته آویزان از دست و صورت و کمر ، و پنس پرستاری که ناشیانه و بی مهابا آنها را قیچیی می کرد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا بوسه های آن پدر عزیز بر پیشانی آن «من» ، و پرستاریهای آن بهتر از خواهر و بغضهای آن عزیز تر از مادر،  در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای کوه و بلوغ و روزهای تجربه های جدید در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای تنفر از درسهای مسخره ای که هرگز به کارم نیامد ، در ذهنم رژه می روند .

   حالا روزهای گریز به شعر و قصه و مذهب و همه چیز با ربط و بی ربط و روزهای شطرنج و روزهای دوستانی که نیستند و هستند ،  در ذهنم رژه     می روند .

   روزهای عاشق شدن ، روزهای استخاره ، روزهای زندگی 2 نفر در زیر یک سقف ، با یک آرزو ، روزهای شیرین ، روزهای گس ، روزهای تلخ و روزهایی که کم کم می روند تا آن «من» دیگر را دفن کنند ، در ذهنم رژه می روند.

 

    عشق ، کم آورد . و رویا در تقابل با واقعیت ، برید و رمید . حالا من مانده ام و «من» دیگری ، که آن یکی نیست و همه تلاشش بر این است تا رویاهای آن «من» را زنده نگه دارد و روح آن پیر بزرگ منش را خشنود . 

  حالا ، سالروز تولد «من» دیگر ، روزی است در کارگاه و غرق در کار . در شهري هزار كيلومتر دورتر از شهري كه ان «من» دوستش داشت . 

   کاش می شد اینجا نقطه ی سرخط آنهمه راه که بیهوده رفتم باشد .

 

 

 

نوشته شده توسط مجید / ش . در 2:0 |  لینک ثابت   •