سومین فصل مبهم
چیزی در میانه های سومین فصل مبهم
شنبه 1387/11/12
« بایّ الذنبٍ قتلت ؟ »
قرار است از اینجا بروم تهران آباد و از تهران آباد به جای بعد . از خواص اینجا این است که هیچ قراری نمی توانی بگذاری ! پرواز انجام نمی شود ! وقت را غنیمت می دانم . می نشینم و رمان بادبادک باز را که دو روز است دست گرفته ام ، یک نفس ، تا آخر می خوانم .
اینهمه شباهت میان نسل های سوخته ، این همه شباهت در صدای پای نزدیک مرگ ، این همه بی شادمانی عمر گذراندن ، اینهمه اتفاقی زنده ماندن ...
مانده ام خالد حسینی از کدام کشور نوشته است ! افسوس می خورم که چرا زودتر این کتاب را نخواندم ؟
بی اختیار به عکس هایی خیره می شوم که روزی در اصفهان گرفته ام . نمی دانم اول کدام عکس را گرفته ام ، به ذهنم هم فشار نمی آورم که یادم بیاید سال هجوم روس ها به افغانستان چه سالی بود و یا ... ؟؟
سپاس خالد حسینی .
نوشته شده توسط مجید / ش .
در 22:11 | لینک ثابت
•