شنبه 1388/03/30
بی نشانی ها – 11
در امتداد خطوط سپیدِ میان ِ راه
تاریکی های پیش از سحر را
گره می زنم
به تاریکی های پس از غروب !
این روزهای غریب
روزهایی که زندگی
زیباتر است از مرگ
مرگ نیز – اما -
زشت تر از زندگی نیست !
این روزهای تلخ ...
چقدر سخت است که برای فرار از امروز و فردا ، به خاطرات دیروز پناه ببری ! نمی دانم چرا به یاد نوشته های سالها پیش می افتم . اوائل دهه 70 مثلاً. ( هی ! انگار عمری از ما گذشت ! کاش می شد بخندیم . ) نوشته هایی که در « لحظه ای برای آدم شدن » چاپ شد تا از حس روزهای گفتنشان فرار کنم و نشد ! مثلاً :
غروب ،
خورشید را سر برید ،
شب ،
به حجله درآمد ،
_ غافل از سترونیِ ماه
و خواجه سراییِ هزار کرور
ستاره _
ای وایم وای
که روز هم
لیچاربافِ پشتِ در مانده است !
آن نوشته ی این روزها و این نوشته ی آن روزها ، هیچ ربطی به حس این شبها ندارند ! کور شود هر که نمی بیند و کر شود هر که نمی شنود !